دلایل نسخه‌شناختی در ردّ انتساب ترجمۀ تفسیر طبریِ موجود به علمای ماوراءالنهر

نوع مقاله : مقاله پژوهشی

نویسنده

عضو هیئت علمی فرهنگستان زبان و ادب فارسی

چکیده

کتاب ترجمۀ تفسیر طبری را یکی از کهن‌ترین متون نثر فارسی و نخستین ترجمه‌ و تفسیر قرآن به زبان فارسی دانسته‌اند. علامه قزوینی در مقاله‌ای که در ذیقعدﮤ ۱۳۴۱ هجری (تیر 1302) نوشته‌است، کتاب ترجمۀ تفسیر طبری را به‌عنوان یکی از قدیم‌ترین کتاب‌های زبان فارسی برمی‌شمارد. مقالۀ یادشده در پاسخ مدیر مجلۀ ایرانشهر نوشته شده که از قزوینی خواسته بود «قدیم‌ترین کتاب در زبان فارسی حالیّه» را معرفی کند و قزوینی در پاسخ سه کتاب‌ ترجمۀ تاریخ طبری، ترجمۀ تفسیر طبری و کتاب الابنیة عن حقایق الادویة را که هر سه در «ازمنۀ متقاربه» نوشته شده‌اند، معرّفی می‌کند.

دلایل نسخه‌شناختی در ردّ انتساب ترجمۀ تفسیر طبریِ موجود به علمای ماوراءالنهر

حسینعلی رحیمی (عضو هیئت‌علمی فرهنگستان زبان و ادب فارسی)

کتاب ترجمۀ تفسیر طبری را یکی از کهن‌ترین متون نثر فارسی و نخستین ترجمه‌ و تفسیر قرآن به زبان فارسی دانسته‌اند. علامه قزوینی در مقاله‌ای که در ذیقعدﮤ ۱۳۴۱ هجری (تیر 1302) نوشته‌است، کتاب ترجمۀ تفسیر طبری را به‌عنوان یکی از قدیم‌ترین کتاب‌های زبان فارسی برمی‌شمارد. مقالۀ یادشده در پاسخ مدیر مجلۀ ایرانشهر نوشته شده که از قزوینی خواسته بود «قدیم‌ترین کتاب در زبان فارسی حالیّه» را معرفی کند و قزوینی در پاسخ سه کتاب‌ ترجمۀ تاریخ طبری، ترجمۀ تفسیر طبری و کتاب الابنیة عن حقایق الادویة را که هر سه در «ازمنۀ متقاربه» نوشته شده‌اند، معرّفی می‌کند (قزوینی ۱۳۶۲: ۱۶۲ـ۱۶۵).

این کتاب، بنا به قول مشهور، ترجمه‌ای از کتاب جامع‌البیان عن تأویل آی القرآن از ابوجعفر محمّدبن جریربن یزید طبری (۲۲۴ـ۳۱۰ هجری)، مفسّر، مورّخ، محدّث و فقیه معروف قرن سوم و اوایل قرن چهارم هجری بوده‌است.

دربارﮤ چگونگی این ترجمه، میزان وفاداری مترجمان به اصل کتاب و تفاوت متن اصلی تفسیر طبری با این ترجمه بسیار گفته‌اند. با مقایسۀ چند صفحه از این کتاب با جامع البیان طبری می‌توان دریافت که کتاب موسوم به ترجمۀ تفسیر طبری ارتباط چندانی با جامع البیان ندارد. عباس زریاب خویی نخستین کسی بود که بیان کرد آنچه اینک به‌عنوان ترجمۀ تفسیر طبری در اختیار ماست، ترجمۀ تفسیر بزرگ طبری با عنوان جامع‌البیان نیست. زیرا ترجمۀ تفسیر طبری هم از نظر مفاهیم و معانی و یا ریخت درونی و هم از نظر ساختمان بیرونی با تفسیر طبری تفاوت دارد و درحقیقت ترجمۀ تفسیر طبری ترجمۀ تفسیر طبری نیست (رک. زریاب خویی 1339: 1208). بعدها آذرتاش آذرنوش نیز همین موضوع را تأیید کرد و تأکید نمود که باید از به‌کار بردن نام ترجمۀ تفسیر طبری برای این اثر پرهیز شود. امّا پرسش اینجاست که آنچه را در مقدمۀ کتاب آمده چگونه باید توجیه کرد؟ دو بخش مهم در این مقدمه آمده‌است؛ بخش اول:

و این کتاب تفسیر بزرگست از روایت محمدبن جریر الطّبری رحمة اللّه علیه ترجمه کرده بزبان پارسی و دری راه راست، و این کتاب را بیاوردند از بغداد چهل مصحف بود این کتاب نبشته بزبان تازی و باسنادهای دراز بود، و بیاوردند سوی امیر سید مظفّر ابوصالح منصوربن نوح‌بن نصربن احمدبن اسمعیل رحمة اللّه علیهم اجمعین. پس دشخوار آمد بر وی خواندن این کتاب و عبارت کردن آن به زبان تازی و چنان خواست که مرین را ترجمه کند بزبان پارسی. پس علماء ماوراءالنهر را گرد کرد و این ازیشان فتوی کرد که روا باشد که ما این کتاب را بزبان پارسی گردانیم (ترجمۀ تفسیر طبری، ج 1/۶).

آذرنوش می‌گوید: «تردید نداریم که مراد نویسنده از «این کتاب» همانا قرآن کریم است، زیرا برای ترجمۀ تفسیر یا داستان‌های مربوط به قرآن کریم، امیر سامانی را به فتوای علما نیاز نبود» (آذرنوش 1382: ۲۶)، امّا به گمان ما مسئله بدان روشنی که ایشان بیان می‌دارند نیست؛ زیرا سیاق کلام در عبارات پیشین نشان از آن دارد که «این کتاب» نمی‌تواند به آن قطعیتی که آذرنوش می‌گوید قرآن باشد و ظاهر کلام نشان می‌دهد که «این کتاب» در متن پیش‎گفته همگی به تفسیر بزرگ طبری اشاره دارند، امّا این ‌فرض که «برای ترجمۀ تفسیر یا داستان‌های مربوط به قرآن کریم، امیر سامانی را به فتوای علما نیاز نبود» برای کسانی مانند آذرنوش چنان بدیهی به نظر رسیده که سبب تأویلی از جملات مقدّمۀ کتاب گردیده‌است که اگرچه منطقی به‌نظر می‌رسد، چندان با متنی که در مقدّمه آمده‌است، سازگار نیست.

در ادامۀ همین مقدّمه (بخش دوم) آمده‌است:

پس بفرمود امیر سید ملک مظفر ابوصالح این جماعت علما را تا ایشان از میان خویش هر کدام فاضل‏تر و عالم‏تر اختیار کنند تا این کتاب را ترجمه کنند. پس ترجمه کردند [و از جمله این مصحف اسنادهای دراز بیفکندند و اقتصار کردند بر متون اخبار] و این را بیست مجلّد ساختند، از جمله این چهارده مجلّد فرونهادند هر یکی نیم سبع، تا جمله همه تفسیر قرآن باشد از پس وفات پیغامبر علیه‎السلام تا آن گه که محمدبن جریر ازین جهان بیرون شد و آن اندر سال سیصدوچهل‌وپنج بود از هجرت پیغامبر علیه‌السلام، و شش مجلّد دیگر فرونهادند تا این بیست مجلّد تمام شد. و تفسیر قرآن و قصّه‏های یاران پیغامبر که بودند از پس او، و قصه‏های امیران مؤمنان که بودند تا بدین وقت یاد کردیم اندر هفت مجلّد، هر مجلّدی یک سبع تخفیف را. و باللّه التوفیق و العصمة (ترجمۀ تفسیر طبری: ج 1/۶ـ7).

از این مقدّمه ـ اگر در صحّت و سندیت آن تردید نکنیم ـ چند نکته به‌دست می‌آید:

1. جواز این ترجمه براساس فتوایی از علمای ماوراءالنهر بود که در جواب استفتای امیر سامانی داده شده‌است که غالباً همین مسئله را دلیلی دانسته‌اند بر اینکه ترجمه‌ای که در این کتاب از آیات قرآن ارائه شده نخستین ترجمۀ آیات قرآن به فارسی ـ‌ دست‌کم در ماوراءالنهرـ است.

2. تعدادی از همین علما، به شیوه‌ای که در مقدمۀ کتاب آمده، بخش تفسیر را با ترجمه و تلخیص از روی تفسیر بزرگ طبری نوشته‌اند.

3. با توجه به آمدن عبارت «رحمة اللّه علیهم اجمعین» بعد از عبارت «امیر سید مظفّر ابوصالح منصوربن نوح‌بن نصربن احمدبن اسمعیل» در قسمت اول، این مقدمه باید بعد از مرگ امیر منصوربن نوح، یعنی بعد از سال ۳۶۵ هجری، نوشته شده باشد.

۴. براساس آنچه مؤلّفان یا به‌اصطلاح مترجمان کتاب می‌گویند، می‌توان نتیجه گرفت که مطابق آنچه در مقدمۀ کتاب آمده، اگر اسنادهای دراز را از تفسیر طبری بیفکنیم و متن را خلاصه کنیم، باید به اثری شبیه به آنچه امروزه ترجمۀ تفسیر طبری می‌نامیم برسیم. امّا همان‌طور که بیان شد، زریاب خویی بعد از مقابلۀ کتاب با متن عربی، این ارتباط را درنیافته و آن را رد کرده‌است. دیگران نیز نظر او را تأیید و بر آن تأکید نموده‌اند. تا آنجا که برخی معتقدند اطلاق نام ترجمۀ تفسیر طبری بر این کتاب نادرست است (رک. آذرنوش 1370؛ محمدبیگی 1373؛ «شناسایی برخی از تفاسیر عامه»؛ انوار 1382).

۱ـ مفهوم «ترجمه» نزد قدما

آذرنوش به این نکته اشاره کرده‌است که کلمۀ ترجمه در آثار نویسندگان سرزمین‌های شرقی ایران در قرن چهارم، در معنای امروزی به‎کار نمی‌رفته‌است و بیشتر به‌معنای «شرح، تفسیر و بیان» آمده‌است. البته وی سه مورد را نیز از مقدمۀ کتاب ترجمۀ تفسیر طبری شاهد می‌آورد که در آن کلمۀ ترجمه به‌معنی امروزی خود به‌کار رفته‌است (آذرنوش 1370: ۵۵۵ـ۵۵۶). علی‌اشرف صادقی بعدها نشان داد که در این سه مورد نیز ترجمه به‌معنی «شرح و بیان و تفسیر است» و به‌معنای امروزی خود نیست (صادقی: 313).

علاوه‌بر تفاوت معنایی لفظ ترجمه در قرن چهارم با معنی امروزی آن، ترجمه‌های دیگری نیز در زبان فارسی پدید آمده‌اند که تفاوت در متن اصلی و ترجمۀ آن‌ها تا بدین حد زیاد است و این گونه ترجمه‌ها چندان نامتعارف نیست. امیرمحمود انوار بر وجود این تفاوت در برخی از آثار فارسی تأکید دارد که «گاهگاه یا در بیشتر موارد، ترجمه با متن اصلی، حتی در ترتیب فصل و باب کتاب، نمی‏خواند» (انوار 1382: ۴۱) و در این باره ترجمۀ خواجه نصیرالدین طوسی از کتاب طهارة الأعراق ابن‌مسکویه و ترجمۀ ابوالمعالی نصراللّه منشی از کلیله و دمنه و ترجمۀ بلعمی از تاریخ طبری را شاهدی بر این مدّعا قرار می‌دهد و می‌گوید: «پیشینیان دانشمند لفظ ترجمه را به‌‌توسّع بر این‌گونه آثار می‏نهادند و در حقیقت به تدوین اثری ثانوی می‏پرداخته‏اند که با اثر اصلی فرقی فراوان داشته‌است» (همان: ۴۲). این تفاوت در معنی و کاربرد کلمۀ ترجمه تا حدّی می‌تواند اختلاف کتاب موسوم به ترجمۀ تفسیر طبری را با اصل عربی آن، یعنی تفسیر جامع البیان، توجیه کند، اما اختلافات در این دو کتاب به حدّی است که کسانی همچون آذرنوش را بر آن داشته که نام ترجمۀ تفسیر طبری را برای این کتاب و هرگونه انتساب آن را به طبری رد کنند و چنان‌که اشاره شد، نام دیگری برای آن پیشنهاد کنند.

حال این پرسش مطرح است که مؤلّفان کتاب چه اصراری بر انتساب اثر خویش به طبری داشته‌اند؟ آیا صرفاً به‌خاطر جایگاه رفیع علمی و دینی طبری است که خواسته‌اند از نام وی برای اعتبار اثر خود بهره بگیرند؟ در این صورت، آنچه مؤلّفان اثر، با این جزئیات از شیوﮤ کار خود می‌گویند چیست؟

پرسش دیگر اینکه چرا عالمان و مفسّران قدیم (پیش از زریاب خویی) هیچ‌یک متعرّض نام این کتاب و انتساب آن به طبری نشده‌اند؟ نگارنده تاکنون حدود بیست‌وپنج نسخۀ خطی از این اثر را مطالعه کرده‌است که هریک شامل بخش‌هایی از کتاب هستند و در هیچ نسخه‌ای مترجمان یا کاتبان نامی جز ترجمۀ تفسیر طبری یا ترجمۀ تفسیر کبیر طبری بر آن ننهاده‌اند. ازاین‌رو ما همچنان و علی‌رغم تأکید آذرنوش و هم‌رأیان وی، این کتاب را به همین نام معروفش، ترجمۀ تفسیر طبری می‌خوانیم.

آذرتاش آذرنوش در صحّت بخش‌هایی از مقدّمه نیز ابراز تردید کرده، می‌گوید: «این سند بسیار مهم تاریخی در آغاز کتاب ترجمۀ تفسیر طبری آمده. ما به صحّت این سند به صورتی که اینک در دست است اعتماد کامل نداریم» (آذرنوش ۱۳۷۵: ۲۶) و ظاهراً تردید وی بیشتر در بخش‌هایی است که از شیوﮤ کار مترجمان (افکندن اسنادهای دراز و ...) سخن رفته‌است (رک. آذرنوش 1370: ۵۵۶).

در باب اصالت یا صحّت مقدّمه توجه به این نکات بی‌فایده نیست:

1. همۀ نسخه‌های خطی باقی‌مانده که جلد اول کتاب را شامل هستند و در صفحه‌های اول افتادگی ندارند این مقدمه را آورده‌اند.

2. تنها سند تاریخی که مسئلۀ استفتای امیر سامانی از علمای ماوراءالنهر را در باب ترجمۀ آیات قرآن بیان می‌دارد، همین مقدّمه است و در همۀ نسخه‌هایی که آغاز جلد اول را دارند، مسئلۀ استفتا بیان شده‌است. اهمّیت مسئله آن است که پذیرش همین روایت تاریخی یکی از مقدّماتی است که آذرنوش نظریۀ ترجمۀ رسمی خود را بر مبنای آن بیان می‌کند و رد این مقدمه مبنای تاریخی آن نظریه را سست می‌سازد.

3. متن مقدّمه در نسخه‌های مختلف با تفاوت‌های اندکی آمده‌است (تفاوت‌ها به حدّی نیست که در اصل موضوع تغییری ایجاد کند، مگر در جملۀ آخر که شرح داده خواهد شد)؛ یعنی در همۀ نسخه‌ها هم مسئلۀ استفتا و هم روش ترجمه یا اقتباس از اثر طبری به همین صورت بیان شده‌است. به بیان دیگر، اگر بخش اول مقدمه، یعنی استفتای امیر سامانی از علمای ماوراءالنهر، مستند و صحیح و اصیل باشد، بخش دوم آن نیز که به روش کار مترجمان یا شارحان اشاره کرده‌است به همان اندازه صحیح و معتبر است و بالعکس.

شاهرخ محمدبیگی نیز همانند آذرنوش نام ترجمۀ تفسیر طبری و انتساب اثر به محمدبن جریر طبری را نادرست می‌داند. وی با تأیید عدم ارتباط تفسیر طبری با این کتاب، انتساب آن را به طبری، اشتباه یا لغزشی علمی می‌داند که اولین بار ادوارد برون مرتکب شد و کسانی چون ملک‌الشعراء بهار و ذبیح‌الله صفا و علی‌اکبر شهابی و دیگران برمبنای سخن وی این تفسیر را همان ترجمه فارسی تفسیر طبری به‌حساب آوردند «و حبیب یغمائی هم با اعتماد به همین اقوال درصدد چاپ این کتاب با نام ترجمه تفسیر طبری برآمد» (محمدبیگی 1373: 22).

البته ایشان به این نکته توجه نکرده‌اند یا از آن اطّلاع نداشته‌اند که ادوارد براون، شهابی و دیگران گمان خود را مبنای نام‌گذاری کتاب قرار نداده‌اند و همگی از نامی استفاده کرده‌اند که کاتبان نسخه‌ها یا مؤلفان نخستین کتاب این نام را به‌کار برده‌اند. محمدبیگی در ادامه نظر جالبی ارائه کرده‌است: «ترجمۀ تفسیر طبری در هفت جلد مستقیماً از تفسیر طبری اقتباس نشده‌است، بلکه تفسیر طبری ابتدا بدون ذکر اسناد به فارسی ترجمه گردیده و بعد از آن شخص ثالثی از روی آن ترجمه فارسی، این ترجمۀ هفت جلد را تألیف کرده‌است» (همان: 22).

ظاهراً آنچه محمدبیگی را به این نتیجه رسانده مقدّمۀ کتاب نیست، زیرا خود می‌گوید: «در باب اینکه این تفسیر به‌وسیلۀ چه کسی نگاشته شده‌است، مطلبی واضح از مقدمۀ کتاب به دست نمی‌آید» (محمدبیگی 1373: 21).

وی در مقالۀ یادشده نشان می‌دهد که در کتاب موجود از منابع مختلفی استفاده شده که یکی از آن‌ها تفسیر طبری است و با توجه به اینکه از منابع دیگری چون تاریخ طبری، کتاب سیر، تاریخ ابوعلی سلامی، کتاب مبتدا، کتاب فتن، تفسیر ابن‌عباس و تفسیر مقاتل استفاده شده و در متن این تفسیر نیز از این منابع نام برده می‌شود، نتیجه گرفته‌است که «مترجم و یا به تعبیر بهتر و دقیق‌تر مؤلف آن، شخص ثالثی است» که «اقتباس‌گونه‌ای» از ترجمۀ فارسی علمای ماوراءالنهر را با استفاده از منابع دیگر در هفت جلد تألیف کرده‌است. ظاهراً محمدبیگی بدون استفاده از نسخه‌های دیگر و تنها براساس یافته‌های خود از متن کتاب و تحقیق در منابع به این نتیجه رسیده و متن مغشوش مقدمۀ کتاب در چاپ یغمایی را تفسیر کرده‌است. (رک. همان: 22).

این نظر البتّه می‌تواند مطابقت نداشتن متن کتاب موجود با تفسیر طبری را تا حدودی توجیه کند، امّا قصد ما در اینجا توجیه این عدم تطابق نیست، بلکه جست‌وجوی این نکته است که آیا در نسخه‌های بازمانده از کتاب می‌توان دلیل قاطعی یافت که این حدس را رد یا اثبات کند؟ ضمن آنکه در مقدّمۀ کتاب مصحَّح یغمایی، قرینۀ آشکاری نیست که بیان کند عدّه‌ای کتاب را در چهارده یا بیست جلد فراهم آورده و شخصی دیگر، در زمانی دیگر، برمبنای آن، کتابی در هفت جلد تنظیم کرده‌است.

حال مجدداً بخش مذکور مقدّمه را نگاه می‌کنیم:

پس ترجمه کردند [و از جمله این مصحف اسنادهای دراز بیفکندند و اقتصار کردند بر متون اخبار] و این را بیست مجلّد ساختند، از جمله این چهارده مجلّد فرونهادند هر یکی نیم سبع، تا جمله همه تفسیر قرآن باشد از پس وفات پیغامبر علیه‌السلام تا آن گه که محمدبن جریر ازین جهان بیرون شد و آن اندر سال سیصدوچهل‌وپنج بود از هجرت پیغامبر علیه‌السلام، و شش مجلّد دیگر فرونهادند تا این بیست مجلّد تمام شد. و تفسیر قرآن و قصّه‏های یاران پیغامبر که بودند از پس او، و قصه‏های امیران مؤمنان که بودند تا بدین وقت یاد کردیم اندر هفت مجلّد، هر مجلّدی یک سبع تخفیف را. و باللّه التوفیق و العصمة (ترجمۀ تفسیر طبری: ج 1/۶ـ7).

هنگامی که روش کار مترجمان در مقدمۀ کتاب بیان می‌شود، ابتدا افعال سوم شخص جمع است: «ترجمه کردند ... اقتصار کردند... اسنادهای دراز بیفکندند...»، امّا در جملۀ آخر می‌گوید: «و قصه‏های امیران مؤمنان که بودند تا بدین وقت یاد کردیم اندر هفت مجلّد، هر مجلّدی یک سبع تخفیف را.» و این مسئله ایجاد ابهام کرده‌است. ظاهراً همین مسئله آذرنوش را نیز به تردید انداخته که: «گفتار چنان است که پنداری ناسخی آن را به کتاب افزوده‌است» (آذرنوش 1370: ۵۵۶). علی‌اشرف صادقی این تغییر شخص افعال را دلیلی کافی برای آنکه آن را افزودﮤ کاتبان بپنداریم، نمی‌داند و معتقد است نویسندگان در آخرین جمله از زبان خودشان سخن گفته و نوشته‌اند. صادقی در ادامه به نکتۀ مهمّی اشاره می‌کند و آن ابهام عبارت نسخۀ گلستان در این مورد است «و از عبارت نسخۀ پاریس تنها یک بخش در حاشیه نقل شده‌است و نمی‌توان از آن استنباط کرد که عبارت اصلی مؤلّفان چگونه بوده‌است» (صادقی ۱۳۸۶: ۳۱۴).

ما این بخش را با نسخه‌های دیگر کتاب مقابله کردیم. حقیقت آن است که چند جملۀ مورد بحث در نسخۀ گلستان با نسخه‌های دیگر قدری تفاوت دارد. حال این بخش را از نسخۀ پاریس می‌آوریم که نسخه‌های دیگر نیز تقریباً همین متن را با اختلافی اندک دارند:

این کتاب را ترجمه کردند و از جملۀ این مصحف، اسنادهای دراز بیفکندند و اقتصار کردند بر متون اخبار و این را بیست مصحف گردانیدند. از جملۀ این، چهارده مصحف فرونهادند تفسیر قرآن از اول کون عالم تا آن وقت که پیغامبر ما ازین جهان بیرون شد و وحی از آسمان گسسته شد، تا این وقت این چهارده مصحف فرونهادند هر مصحفی نیم هفت‌یک تا جمله تفسیر قرآن باشد. پس از وفات پیغامبر علیه السلام تا آن وقت که محمدبن جریر ازین جهان بیرون شد اندر سال سیصدوچهل‌وپنج از هجرت پیغامبر علیه‌السلام، شش مصحف دیگر فرونهادند تا این‌همه بیست مصحف تمام شد. و تفسیر قرآن و قصتهای یاران پیغامبر علیه‌السلام که بودند بدین روزگار که یاد کردیم همه گفته شود واللّه المعین والموفق و ما این را هفت مجلّد هم بر آن تألیف نسخت کردیم تخفیف را (براساس نسخۀ پاریس، فریم 11و 12).

با تدقیق در چند جملۀ آخر به گونه‌ای که در نسخۀ پاریس (معتبرترین نسخۀ موجود از جلد اول کتاب) آمده و نسخه‌های معتبر دیگر نیز آن را تأیید می‌کند، می‌توان به نکات زیر دست یافت:

1. جملۀ «واللّه المعین والموفق» دلالت بر انفصال جملات قبل و بعد دارد. تصحیح یغمایی براساس نسخۀ کتابخانۀ سلطنتی این جمله را ندارد؛ از این رو، جملات پیش و پس از آن کاملاً در هم ادغام شده‌است: «و تفسیر قرآن و قصّه‏های یاران پیغامبر که بودند از پس او، و قصه‏های امیران مؤمنان که بودند تا بدین وقت یاد کردیم اندر هفت مجلّد، هر مجلّدی یک سبع تخفیف را. و باللّه التوفیق و العصمة.» امّا براساس نسخۀ پاریس و بیشتر نسخه‌های دیگر این انفصال مشخّص است:

«... و تفسیر قرآن و قصه‌های یاران پیغامبر علیه‌السلام که بودند از پس او و قصه‌های امیران مومنین که بودند تا بدین روزگار که یاد کردیم همه گفته شود واللّه المعین والموفّق و ما این را اندر یک مجلّد هم بران تألیف نسخت کردیم تخفیف را ...» (نسخۀ موقوفۀ مسجد اورخان، فریم ۵ از میکروفیلم ش ۶۱ کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران).

«... و تفسیر قرآن و قصه‌های یاران پیغامبر علیه‌السلام از پس او و قصه‌های امیران مومنین کی بودند تا بدین روزگار کی یاد کردیم همه گفته شود واللّه المعتق والموفّق و ما این را اندر هفت مجلّد هم بدان تألیف نسخت کردیم تخفیف را» (نسخۀ شمارﮤ EH 567 کتابخانۀ توپقاپی سرای، ۱۴ رو).

«... تمام گشت تفسیر قرآن و قصۀ یاران پیغامبران و پس از ایشان و از امیران مومنین تا بدین روزگار که یاد کردیم واللّه المعین والموفّق و ما این را اندر نسخت کردیم هم بر ان تألیف». (نسخۀ عکسی 22 sel 436 کتابخانۀ ملی آنکارا از نسخۀ خطی کتابخانۀ سلیمیه مورّخ 703، فریم ۴).

در نسخه‌های ایاصوفیه و حیدرآباد جملۀ «واللّه المعین والموفق» نیامده، اما انفصال این دو بخش دیده می‌شود:

«... و تفسیر قرآن و قصه‌های یاران پیغامبر علیه‌السلام که بودند از پس او و قصه‌های امیران مومنان تا بدین که یاد کردیم همه گفته شد. پس ما این را نسخه‌ای کردیم اندر هفت مصحف، هر پاره‌ای یک سبع تخفیف را و بالله العصمة والتوفیق» (فریم ۴ از میکروفیلم ش 73 کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران از نسخۀ ش 87، کتابخانۀ ایاصوفیه).

«... و تفسیر قرآن و قصه‌های یاران پیغامبر علیه‌السلام که بودند از پس او و قصه‌های امیران مومنینی که بودند تا بدین روزگار که یاد کردیم همه گفته شود و ما این را اندر دو مجلد هم بران تألیف نسخت کردیم تخفیف را و الله اعلم بالصواب» (نسخۀ ش ۵۷۲ کتابخانۀ حیدرآباد هندوستان، برگ 2 پشت).

امّا در نسخۀ YY 809 از کتابخانۀ توپقاپی سرای مورّخ ۸۷۶ هجری (برگ 2 پشت) و در نسخۀ موزﮤ بریتانیا (برگ 3 رو) (فریم ۵ از میکروفیلم ش 2878 کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران) جملۀ آخر اصلاً نیامده‌است.

آن‌گونه که از جزئیات گفتار براساس نسخه‌های کتاب (به‌جز نسخۀ اساس یغمایی) به‌روشنی برمی‌آید، دو تدوین مستقل از کتاب ارائه شده‌است: تدوین نخست همان کتابی است که علمای ماوراءالنهر در بیست مجلّد، به شرحی که بیان شده، به پایان رسانده‌اند و تدوین دوم این نسخۀ اخیر است. یعنی کتاب تا اینجا، به شرحی که ذکر شده، به پایان رسید و ما آن را بدین صورت ارائه می‌کنیم. «ما» در متنی که در نسخۀ پاریس آمده، کس یا کسانی دیگرند که در زمانی دیگر آن را در هفت مجلّد ارائه کرده‌اند. بسیار بعید است که «ما» در این عبارت همان علمای ماوراءالنهر باشد.

2. ممکن است گفته شود این جملۀ آخر که بعد از «واللّه المعین والموفق» آمده، چنان‌که آذرنوش می‌گوید «پنداری ناسخی آن را به کتاب افزوده‌است»، صرفاً متعلّق به کاتب یکی از نسخه‌هاست، امّا با توجّه به اینکه این جمله با اندکی تفاوت در اغلب نسخه‌ها از تدوین‌های مختلف (یک‌جلدی، دو‌جلدی و هفت‌جلدی) و نیز از تحریرهای متفاوت دیده می‌شود، با قرار داشتن جملۀ مورد بحث در نسخه‌های ناهم‌خانواده، یا باید احتمال صحّت حدس آذرنوش را ناچیز دانست و یا اهمیّت چنین ناسخی و نسخه‌اش را بسیار بیشتر از «کاتب یکی از نسخه‌ها» دانست. اگر ناسخی این جمله را افزوده باشد، تحریرهای مختلف کتاب بعد از این ناسخ پدید آمده‌اند و تمام نسخه‌های موجود برگرفته از اثر این ناسخ است و نه آنچه علمای ماوراءالنهر نگاشته‌اند که این احتمال ممکن، اما بسیار بعید است.

3. امّا عبارت «نسخت کردن این کتاب، هم بر آن تألیف، تخفیف را» به دو صورت قابل تعبیر است: نخست آنکه ناسخ مذکور تنها کتاب را خلاصه‌ کرده و دخل و تصرف چندانی در آن نکرده‌است. براساس این تفسیر، «نسخت کردن» صرفاً استنساخ است و ناسخ یا ناسخان تنها جهت تخفیف، آن را در هفت و برخی در دو مجلّد تدوین کرده‌اند. البتّه با چنین فرضی، نیازی به بیان این جمله نبود؛ زیرا چنین تصرّفی چندان غیرمعمول نیست تا نیاز باشد که بر«نسخت کردن هم بر آن تألیف» تأکید شود؛ زیرا هر ناسخی متن را براساس تألیف نخست استنساخ می‌کند. در این صورت، «هم بر آن تألیف» را می‌توان «بر همان نظم و نسق» معنا کرد. امّا تعبیر دوم آن است که صاحب این نسخه ترجمۀ علمای ماوراءالنهر را اساس یا الگوی کار خود قرار داده و علاوه‌بر تخفیف، دخل‌وتصرف‌های دیگری نیز در آن روا داشته‌است. براساس این تفسیر، «نسخت کردن» معنایی فراتر از استنساخ معمول دارد که با تأکید بر اینکه «این کتاب را هم بر آن تألیف نسخت کردیم» می‌خواهد ارتباط کتاب خود را با آن تألیف، علی‌رغم تفاوت‌های موجود بیان کند؛ «این کتاب» همین تفسیر موجود است که به دست ما رسیده‌است و «آن تألیف» همان کتابی است که علمای ماوراءالنهر پدید آورده‌اند و به دست ما نرسیده‌است. این فرض می‌تواند تفاوت‌های کتاب با متن عربی تفسیر طبری را بیشتر توجیه کند. یعنی علاوه‌بر تفاوت‌هایی که ممکن بود در تألیف علمای ماوراءالنهر با جامع البیان طبری باشد، این شخص ثالث ـ کاتب یا مؤلف ـ نیز می‌توانسته بخشی از این تغییرات را ایجاد کرده باشد؛ اگرچه برای اثبات آن شاید نیاز به دلایل محکم‌تری باشد، امّا تا همین اندازه می‌تواند فرض شاهرخ محمدبیگی را درخور اعتنا سازد و بر فرض‌های دیگر برتری دهد.

به‌هرحال با هریک از دو فرض بالا، این مقدّمه نیز به احتمال زیاد از همان شخص ثالث است، خواه تنها به خلاصه کردن کتاب بسنده کرده باشد و خواه تصرفاتی نیز در آن کرده باشد.

نکتۀ مهم آن است که یغمایی نسخۀ پاریس را در اختیار و بر آن وقوف کامل داشته و بخشی از آن را هم در پاورقی آورده‌است، ولی آن قسمت را که می‌توانست به حل شدن مشکل کمک کند حذف کرده و سه نقطه گذاشته‌است.

۲ـ مقایسۀ ساختار کتاب علمای ماوراءالنّهر و تألیف مؤلّف اخیر

براساس آنچه در مقدمۀ کتاب آمده‌است، کتابی که علمای ماوراءالنّهر تألیف یا به‌اصطلاح ترجمه کردند، شامل بیست جلد یا مصحف بود که اسنادهای دراز جامع‌البیاناز آن حذف و بر متون اخبار اقتصار شده بود. چهارده جلد از آن اختصاص به تفسیر قرآن و اخباری از اوّل آفرینش عالم تا زمان فوت پیامبر (ص) داشت؛ شش جلد دیگر ـ حدود سی درصد از حجم کتاب ـ نیز شامل حوادث پس از وفات پیامبر (ص) تا زمان مرگ محمدبن جریر طبری بود. از این مقدّمه می‌توان استنباط کرد که حوادث پس از فوت پیامبر (ص) در چهارده جلد نخست نیامده‌است.

در جای دیگری از مقدمۀ کتاب (براساس نسخۀ پاریس) تصریح شده‌است که کتاب هفت‌جلدی موجود از چهارده مصحف نخست از تألیف علمای ماوراءالنهر گرفته شده‌است:

اکنون آغاز کنیم قرآن و تفسیر آن اندرین هفت مجلّد که از چهارده مجلّد نسخت برداشته آمد از اوّل تا آخر. ان شاء اللَّه تعالى (میکروفیلم نسخۀ پاریس، فریم ش 13).

این عبارت در نسخۀ گلستان نیامده، اما یغمایی آن را از نسخۀ پاریس در پانوشت صفحۀ 10 قبل از آغاز سورﮤ فاتحةالکتاب ارائه کرده‌است. این عبارت در نسخۀ اورخان (فریم ش ۶ از میکروفیلم ش ۶۱ کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران)، نسخه‌های شمارﮤ EH567 توپقاپی، (برگ ۱۵ رو) و YY809 توپقاپی‌سرای (برگ 3 رو) و نسخۀ شمارﮤ ۵۷۲ حیدرآباد (برگ 3 رو) نیز آمده‌است، با این تفاوت که در نسخۀ اورخان و نسخۀ YY809 توپقاپی‌سرای به‌جای هفت مجلّد، دو مجلّد ذکر شده‌است. با مطالعۀ ترجمۀتفسیرطبری موجود در‌می‌یابیم که از اخبار و حوادث شش جلد پایانی نیز بخش‌هایی به اقتضای بحث و در ضمن قصه‌های مربوط به بخش تفسیر، ارائه شده‌است که البتّه حجم آن بسیار کمتر از سی درصد از کلّ کتاب و عمدتاً مربوط به مسائل سدﮤ اوّل هجری است و به‌ندرت به مسائل بعد از آن اشاره شده‌است.

در این صورت می‌توان تفاوت‌های موجود بین این کتاب و جامع‌البیان طبری را توجیه‌ کرد:

علمای ماوراءالنهر چهل مجلّد تفسیر طبری را در بیست مجلّد خلاصه و اسنادهای دراز را حذف کردند و در این ترجمه خود را مجاز می‌دانستند که دخل‌وتصرف‌هایی در متن اصلی داشته باشند، همانند بلعمی در ترجمۀ تاریخ طبری و بعدها نصراللّه منشی در کلیله و دمنه و خواجه نصیرالدین طوسی در طهارةالاعراق. امّا بعدها شخص دیگری چهارده جلد نخست این کتاب را تلخیص کرده و بخش‌هایی از شش جلد باقی‌مانده را همراه با مطالبی که از منابع دیگر در دسترس داشته به کتاب افزوده و البتّه به نام منابع دیگر نیز اشاراتی کرده‌است (ممکن است برخی از این اشارات به منابع دیگر و استفاده از آن‌ها از همان علمای ماوراءالنهر باشد). مؤلّف اخیر به‌دلیل اینکه این ارتباط را همچنان بین جامع‌البیان طبری و اثر خود قائل بوده کتاب خود را نیز ترجمۀ تفسیر طبری خوانده و این انتساب با تلقّی قدما از ترجمه نیز سازگار بوده‌است. ازاین‌رو، در هیچ نسخۀ باقی‌مانده‌ای از کتاب نام دیگری بر آن ننهاده‌اند و پیش از زریاب خویی نیز کسی به نام کتاب و انتساب آن به طبری اعتراضی نداشته‌است.

 

۳ـ حکایت حریق و نوشتن نام سگ اصحاب کهف

نکتۀ دیگر در تکمیل این بحث اشاره به مواضعی است که نویسنده از مطلبی بدون ذکر منبع استفاده می‌کند. مثلاً در جلد چهارم در قصۀ اصحاب کهف پس از ذکر نام اصحاب کهف می‌گوید:

و چنین شنیده‌ام که نام آن سگ قطمیر بود. و چنین گفتند هر کجا حریق افتد ناگاه، چنان که به زمین مصر افتاد ]و[ به ‌زمین ماوراءالنهر و به بخارا، نام این اصحاب الکهف بر پاره‌ای قرطاس نبیسند و اندر آن آتش افکنند، آتش بنشیند به فرمان خدای عزّوجل. و این حکایت حریق و نام این سگ اندر نسخت این کتاب نبود و لیکن از علما شنیده آمده بود، بدین کتاب اندر نبشته آمد. (ترجمۀ تفسیر طبری، نسخۀ مسجد اورخان، فریم 239).

مطلب فوق با تفاوت‌هایی اندک در اغلب نسخه‌هایی که جلد چهارم را دربر دارند، آمده‌است. تنها دو نسخه این بخش را نیاورده‌اند: یکی نسخۀ یوسف آغا است که نسخۀ اساس یغمایی در این بخش بوده‌است. (البتّه بر این نسخه و انتخاب آن به‌عنوان اساس اشکالات فراوانی وارد است که یغمایی نیز بر آن وقوف داشته و فعلاً موضوع بحث ما نیست) و دیگری نسخۀ کتابخانۀ سلیمیه که در آن تمام هفت جلد را در یک جلد خلاصه و بسیاری از داستان‌های کتاب حذف یا کوتاه شده‌است. در نسخه‌های دیگر، مانند نسخه‌های 1308 مجلس، خراجچی اوغلو، موزﮤ بریتانیا، ایاصوفیه، گوهرشاد، نسخۀ شمارﮤ 11213 مرعشی و نسخه‌های شمارﮤ YY 809 و E.H. 567 از موزﮤ توپقاپی‌سرای، این مطلب با تفاوت‌هایی اندک آمده‌است، و نکتۀ مهم آن اینکه نسخه‌های یادشده از تحریر‌های مختلف کتاب است. در این بخش نویسنده تصریح می‌کند که حکایت حریق و نام سگ «اندر نسخت این کتاب نبود» و آن را از علما شنیده‌است.

البته باید اشاره کرد که در جامع‌البیان طبری نیز در تفسیر آیۀ 10 از سورﮤ کهف به نام اصحاب کهف اشاره شده، اما سخنی از حکایت حریق و نام سگ نیست (طبری: ۱۵/۱۳۳). به‌رغم این مسئله، استنباط ما این است که نویسندﮤ کتاب موجود، هنگامی که از نبودن حکایت حریق و نام سگ در نسخت این کتاب سخن می‌گوید، مراد وی از «نسخت این کتاب» همان نسخۀ علمای ماوراءالنهر است. این حکایت هم نشان می‌دهد نسخۀ علمای ماوراء النهر جدا از کتابی است که به دست ما رسیده و نسخه‌های آن موجود است.

 

۴ـ سال مرگ طبری

با آنچه گفته شد می‌توان در بسیاری از مسائل مربوط به کتاب بحث کرد. برای نمونه، یکی از این مسائل اشتباهی است که دربارﮤ زمان مرگ طبری در مقدمۀ کتاب دیده می‌شود. تاریخ مرگ طبری براساس این مقدّمه در همۀ نسخه‌ها سال ۳۴۵ هجری دانسته شده، درحالی‌که سال درگذشت طبری 310 هجری است. در اینجا دو احتمال را می‌توان در نظر گرفت: الف) این خطا از همان علمای ماوراءالنهر بوده و مؤلف یا ناسخ اخیر آن را عیناً تکرار کرده‌است. ب) این خطا و نیز مقدّمه از همین مؤلف یا ناسخ اخیر است.

باید توجّه کرد که این علمای ماوراءالنهر اگرچه از علما و دانشمندان طراز اول عصر خود نبوده‌اند و جز در این کتاب ذکر روشنی از آن‌ها در منابع تاریخی نیامده‌است، امّا به‌هرحال از نام‌آوران دربار سامانی بوده‌اند و با توجه به اینکه تاریخ حکومت امیر سامانی سال ۳۵۰ تا ۳۶۵ هجری بوده‌است، استفتای امیر از علما و واگذار کردن امر ترجمۀ کتاب به ایشان باید در خلال این سال‌ها انجام شده باشد. تاریخ نادرستی که در مقدّمۀ کتاب از سال مرگ طبری آمده (۳۴۵ هجری)، بین ۵ تا 20 سال با زمان تألیف کتاب فاصله دارد. و اگر حدس ملک‌الشعراء بهار را بپذیریم که علمای ماوراءالنهر کتاب را در سال ۳۵۶ هجری فراهم آورده‌اند، این فاصله حدود ده سال است (بهار: ج 1/۱۶۸ و ۲۸۴). سال ۳۴۵ هجری سالی است که علمای ماوراءالنهر، اگر در زمان تألیف کتاب دست‌کم بالای سی سال سن می‌داشتند، باید بدان اشراف ذهنی داشته‌ باشند و کم‌وبیش حوادث این سال را به‌خاطر بیاورند. آیا در میان این افراد کسی نمی‌توانسته مدعی شود که قبل از سال ۳۴۵ هجری از واقعۀ مرگ طبری اطّلاع داشته‌است؟

نظر مؤکّد نگارنده این است که احتمال اینکه جمعی از علمای دربار سامانی متّفقاً چنین اشتباهی را آن هم با این فاصلۀ زمانی اندک بین این تاریخ نادرست و زمان نگارش کتاب، مرتکب شده باشند بسیار کمتر از آن است که شخص ثالثی (ناسخی یا مؤلفی) در زمانی دیرتر، مثلاً چند دهه بعد از سال ۳۴۵، آن را مرتکب شده باشد.

۵ـ امیر سید

از دیگر نکات این مقدّمه که علی‌اشرف صادقی بدان اشاره می‌کند، آوردن لقب «امیر سیّد» در دو جا از مقدّمۀ کتاب به‌جای «امیر سدید» برای منصور سامانی است. صادقی «سید» را در این دو جا تصحیف «سدید» دانسته‌است (صادقی ۱۳۸۶: ۳۱۴).

لقب امیر سدید برای منصوربن نوح سامانی بسیار مشهور است (رک. گردیزی ۱۳۴۷: ۱۶۱ و ۱۶۲؛ نرشخی ۱۳۶۳: 37، ۱۳۴، ۱۳۵؛ نصراللّه منشی ۱۳۴۳: 23؛ منهاج سراج ۱۳۴۲: ج 1/211) و ظاهراً در آثار مکتوب فارسی، تا آنجا که ما جست‌وجو کرده‌ایم، جایی لقب «سید» برای امیر منصور ذکر نشده‌است.

صاحب کتاب حبیب‌السیر در باب لقب امیر منصور سامانی به نکتۀ دیگری نیز اشاره می‌کند که درخور توجه است. در این کتاب پس از شرح حال امیر منصور آمده‌است: «او را در حین حیات امیر مؤید می‌گفتند و پس از وفات از وی به امیر سدید تعبیر می‌کردند» (خواندمیر: ج 2/۳۶۳). البته همین کتاب در صفحۀ پیش شبیه به همین قول را در باب ابوالفوارس عبدالملک، برادر امیر منصور، نیز که پیش از وی امیر سامانیان بود، آورده‌است: «و او ]را[ در زمان پادشاهی مؤید می‌گفتند و بعد از وفات سدید خواندند» (همان: ۳۶۲).

دراین‌باره چند نکته قابل ذکر است:

1. قولی که در تاریخ حبیب السیر برای دو نفر آمده سهو یا خطایی است که بعید است از نویسنده باشد و احتمالاً خطای کاتب یا مصحّح است. مسلماً آنچه در صفحۀ ۳۶۲ دربارﮤ عبدالملک‌بن نوح آمده نادرست است. زیرا لقب «سدید» در هیچ جا برای امیر عبدالملک نیامده و لقب رایج وی «امیر رشید» بوده نه «امیر سدید» (رک. نرشخی ۱۳۶۳: 37)؛ عنوان «امیر سدید» تنها برای امیر منصور ذکر شده‌است.

2. سخن خواندمیر دربارﮤ امیرمنصور را که پیش از مرگ لقب دیگری داشته، متن دیگری تأیید نمی‌کند یا دست‌کم نگارنده آن را در جایی ندیده‌است، امّا اولاً سندی در ردّ آن نیز یافت نشده‌است. ثانیاً اینکه پس از مرگ، از امیر با لقب جدیدی یاد شود نیز بعید نمی‌نماید‍، خاصّه آنکه القاب «امیر ماضی» دربارﮤ امیر اسماعیل و «امیر شهید» دربارﮤ امیر ابونصر احمدبن اسماعیل سامانی مسلماً پس از مرگ این امیران به ایشان اطلاق شده و خواندمیر نیز به این مسئله تصریح دارد، چنان‌که دربارﮤ امیر اسماعیل سامانی می‌نویسد: «کلک تقدیر بعد از فوت لقبش را امیر ماضی تحریر نمود» (خواندمیر: ج 2/۳۵۴)، و نیز دربارﮤ امیر ابونصر احمدبن اسماعیل سامانی چنین نگاشته‌است: «احمد را شربت فنا چشانیدند و بعد از آن او را امیر شهید خواندند» (همان: ۳۵۶).

3. نکتۀ سوم و کلید حل این مسئله را می‌توان در سکه‌های بازماندﮤ دورﮤ سامانی که اسناد خدشه‌ناپذیر آن عصر است یافت. لقب امیر منصور سامانی در سکه‌هایی که از دوران وی به‌جا مانده (غالباً در پشت دینارها و درهم‌ها) المطیع لله است (رضائی باغ‌بیدی: 333ـ339). در فلس‌های باقی‌مانده از سال ۳۵۲ تا ۳۵۷ هجری ضرب‌شده در بخارا، اخسیکت و قُبّا فقط نام منصوربن نوح بدون لقب آمده‌است (همان: ۳۴۳ـ۳۴۶). در چند نمونه از فَلس‌های ضرب بخارا به تاریخ ۳۵۸ هجری و نیز ضرب فرغانه به تاریخ ۳۵۸ و ۳۵۹ هجری «الملک المظفر منصور بن نوح» حک شده‌است. اما در فلس ضرب بخارا به تاریخ ۲۵۸ هجری و فلس ضرب بخارا به تاریخ‌های ۳۶۲ و ۳۶۳ و ۳۶۴ هجری عبارت «امیر السید الملک المظفر» و در فلس ضرب سمرقند به تاریخ ۳۵۹ هجری «الامیر السید منصور بن نوح» حک شده‌است (همان: ۳۴۶ـ۳۴۹). نکتۀ دیگر آنکه در سکه‌های برخی از دیگر امیران سامانی نیز «امیر السید» حک شده‌است.

از مجموع آنچه گفته شد می‌توان نتیجه گرفت:

اولاً لقب «امیر سید» برای منصوربن نوح سامانی در زمان خود او رایج بوده و سکه‌های عصر او بر این مسئله گواهی می‌دهند.

ثانیاً قول خواندمیر، که لقب «امیر سدید» بعد از مرگ امیر منصور به او نسبت داده شد، صحیح می‌نماید و همۀ کتاب‌هایی که لقب «امیر سدید» را آورده‌اند بعد از مرگ امیرمنصور نگاشته شده‌اند.

با این مسئله می‌توان گفت لقب «امیر سید» باید در کتاب بیست‌جلدی علمای ماوراءالنهر و در زمان حیات منصوربن نوح به‌کار رفته باشد و مؤلف کتاب موجود آن لقب را عیناً از کتاب علمای ماوراءالنهر نقل کرده و با اینکه کتابش رونویسی و کتابت از روی کتاب علمای ماوراءالنهر نبوده‌است، اما لقب «امیر سید» هم آن‌قدر برایش غریب نبوده که «امیر سدید» را به‌جای آن برگزیند.

۶ـ زمان و مکان تحریر کتاب موجود

با پذیرش فرض محمدبیگی سؤالات و ابهامات دیگری نیز مطرح می‌شود؛ از جمله اینکه شخص یا اشخاص سومی که کتاب ترجمه تفسیر طبری موجود را فراهم آورده‌اند، در چه زمانی و در کدام حوزﮤ زبانی این کار را انجام داده‌اند. این مسئله‌ای است که البتّه نیاز به تحقیق مفصّل دارد و در حال حاضر نمی‌توان در این باره اظهار نظر قطعی کرد، امّا با توجه به اینکه «زبان کتاب در نسخه‌های متعدّد آن دارای ویژگی‌های ماوراءالنهری و خراسانی است که کم‌وبیش در سایر متون کهن نوشته‌شده خراسان نیز دیده می‌شود» (صادقی ۱۳۸۶: ۳۱۵)، و حتّی در نسخه‌هایی که کاتب متعلّق به حوزﮤ جغرافیایی دیگری بوده، آمیختگی ویژگی‌های زبانی کاتب با ویژگی‌های زبان ماوراءالنهری و خراسانی دیده می‌شود، می‌توان گمان کرد که مؤلّف اخیر نباید از نظر زمانی و مکانی فاصلۀ زیادی با علمای ماوراءالنهر داشته باشد.

از دیگر مسائلی که در نسخه‌های گوناگون کتاب دیده می‌شود تحریرهای متفاوتی است که از کتاب وجود دارد. تفاوت نسخه‌های مختلف کتاب گاه در حدّ اختلاف نسخه‌بدل‌های معمول در سایر متون و گاه به حدّی است که می‌تواند یک تحریر مجزّا و مستقل به‌حساب آید. تفاوت بین برخی نسخه‌ها از نوع روایت داستان، آوردن یا نیاوردن شأن نزول و جز آن‌ها است، تا جایی که در بعضی نسخه‌ها صرفاً به آوردن قصه‌ها اکتفا شده و در برخی حتّی همان قصه‌ها نیز خلاصه‌تر شده‌اند. در برخی نسخه‌ها گه‌گاه ترتیب و توالی قصه‌ها نیز متفاوت است و حتّی قصه‌های یک نسخه با نسخۀ دیگر، در یک سورﮤ معیّن، تفاوت دارد. مقایسۀ نسخه‌های مختلف، حکایت از تبعیّت برخی نسخه‌ها از نسخه‌مادرهای مشترک دارد.

چنان‌که پیش‌تر بیان شد، همۀ نسخه‌هایی که آغاز جلد اوّل را دارند مقدّمۀ کتاب را با اندک اختلافاتی که شرح شد آورده‌اند؛ حتی تاریخ نادرست مرگ طبری نیز در همۀ آن‌ها تکرار شده‌است. با مقایسۀ نسخه‌های موجود از کتاب ترجمۀ تفسیر طبری، برداشت ما این است که این شخص ثالث یا مؤلف اخیر کتاب را در هفت جلد پدید آورده و همۀ نسخه‌های موجود در تحریرهای مختلف و تدوین‌های متفاوت یک‌جلدی، دوجلدی، چهارجلدی و هفت‌جلدی پس از آن پدید آمده‌اند. تدوین‌های مختلف در نسخه‌های موجود نقش تعیین‌کننده‌ای ندارند. مثلاً نسخه‌های پاریس و گلستان هر دو در هفت جلد تدوین شده‌اند، اما از تحریرهای متفاوتی هستند، درحالی‌که نسخۀ اورخان که به‌صورت دوجلدی تحریر شده با نسخۀ 1308 مجلس که در قالب هفت‌جلدی تدوین شده از یک تحریر است.

برای تخمین زمان تقریبی شکل‌گیری نسخه‌ای که مولّف یا ناسخ اخیر پدید آورده‌است، باید به نکات زیر توجه کرد:

الف) تاریخ نادرست مرگ طبری قطعاً از مؤلّف این نسخۀ اخیر بوده‌است و به احتمال زیاد این خطا باید حداقل چند دهه بعد از سال ۳۴۵، یعنی حداقل دهه‌های پایانی سدﮤ چهارم هجری باشد.

ب) قدیم‌ترین نسخه‌های بازمانده از کتاب متعلّق به نیمۀ دوم قرن ششم تا اوایل قرن هفتم است. در نسخه‌های قدیمی کتاب از نظر زبان، تحریر و سایر ویژگی‌ها تفاوت‌های چشمگیری دیده می‌شود که پدید آمدن آن در زمانی اندک متصوّر نیست. درنظر گرفتن کمّیت و کیفیت این اختلافات در نسخه‌های متقدّم و زمان لازم برای پدید آمدن چنین نسخه‌های متفاوتی تا پایان قرن ششم، عامل مهمّی برای تخمین زمان فراهم آمدن چنین نسخه‌ای است.

حدس نگارنده با درنظر گرفتن مطالب فوق آن است که تمام نسخه‌های موجود از کتاب ترجمۀ تفسیر طبری ـ با توجه به اختلافات و مشترکات موجود نسخه‌ها ـ براساس نسخه‌ای پدید آمده‌اند که باید از سویی چند دهه با سال ۳۴۵ (سال نادرست مرگ طبری) فاصله داشته باشد تا احتمال چنین خطایی را توجیه‌پذیر کند و از سوی دیگر آن‌قدر با نیمه‌های دوم سدﮤ ششم فاصله داشته باشد که امکان پدید آمدن این تنوع در تحریر نسخه‌ها وجود داشته باشد. ازاین‌رو، حدس می‌زنیم این نویسندﮤ ثالث اثر خود را در محدودﮤ زمانی بین دهه‌های پایانی سدﮤ چهارم تا اواسط سدﮤ پنجم هجری پدید آورده‌است و از ترجمۀ علمای ماوراءالنهر استفاده کرده و احتمالاً در همان حوزﮤ زبانی می‌زیسته‌است. نتیجه آنکه کتاب ترجمۀ تفسیر طبری که تألیف علمای ماوراء النهر است و علامه محمد قزوینی آن را یکی از «قدیم‌ترین کتاب[ها] در زبان فارسی حالیّه» می‌داند به دست ما نرسیده‌است.

 

منابع
آذرنوش، آذرتاش (1370)، «آیا ترجمۀ تفسیر طبری به‌راستی ترجمۀ تفسیر طبری است؟»، یکی قطره باران، جشن‌نامۀ استاد دکتر عباس زریاب خویی، تهران.
آذرنوش، آذرتاش(۱۳۷۵)، تاریخ ترجمه از عربی به فارسی (ج 1: ترجمه‌های قرآنی)، تهران: سروش.
انوار، سید امیر محمود (1382)، «نگاهی به سیر ترجمه و تفسیر قرآن کریم به فارسی»، مجلۀ دانشکدﮤ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، شمارﮤ ۱۶۵، ص ۳۵ـ۵۴.
بهار، محمدتقی (۱۳۶۹)، سبک‌شناسی یا تاریخ تطوّر نثر فارسی، ج 1، تهران: امیرکبیر.
ترجمۀ تفسیر طبری (1339)، به تصحیح و اهتمام حبیب یغمایی، ج 1، تهران: انتشارات دانشگاه تهران.
ترجمۀ تفسیر طبری (۱۳۴۱)، به تصحیح و اهتمام حبیب یغمایی، ج ۴، تهران: انتشارات دانشگاه تهران.
ترجمۀ تفسیر طبری، میکروفیلم شمارﮤ ۱۰۵۴ کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران از نسخۀ خطی کتابخانۀ خراجچی اوغلو.
ترجمۀ تفسیر طبری، میکروفیلم شمارﮤ 2878 کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران از نسخۀ خطی شمارﮤ ... کتابخانۀ موزﮤ بریتانیا.
ترجمۀ تفسیر طبری، میکروفیلم شمارﮤ 2999 کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران از نسخۀ خطی شمارﮤ ۱۶۱۰ کتابخانۀ پاریس.
ترجمۀ تفسیر طبری، میکروفیلم شمارﮤ ۶۱ کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران از نسخۀ خطی شمارﮤ ۹۶۷ موقوفۀ مسجد اورخان.
ترجمۀ تفسیر طبری، میکروفیلم شمارﮤ 73 کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران از نسخۀ خطی شمارﮤ 87 کتابخانۀ ایاصوفیه.
ترجمۀ تفسیر طبری، میکروفیلم شمارﮤ g 2171 کتابخانۀ آستان قدس رضوی از نسخۀ خطی کتابخانۀ مسجد گوهرشاد.
ترجمۀ تفسیر طبری، نسخۀ خطی شمارﮤ 11213 کتابخانۀ آیت اللّه مرعشی.
ترجمۀ تفسیر طبری، نسخۀ خطی شمارﮤ ۵۷۲ کتابخانۀ حیدرآباد هندوستان.
ترجمۀ تفسیر طبری، نسخۀ خطی شمارﮤ EH 567 از موزﮤ توپقاپی‌سرای.
ترجمۀ تفسیر طبری، نسخۀ خطی شمارﮤ s 1308 کتابخانۀ مجلس شورای اسلامی.
ترجمۀ تفسیر طبری، نسخۀ خطی شمارﮤ YY 809 از موزﮤ توپقاپی سرای.
ترجمۀ تفسیر طبری، نسخۀ عکسی به شمارﮤ hk863 55 موجود در کتابخانۀ ملی آنکارا.
ترجمۀ تفسیر طبری، نسخۀ عکسی شمارﮤ 22 sel 436 موجود در کتابخانۀ ملی آنکارا از نسخۀ خطی کتابخانۀ سلیمیه.
خواندمیر، غیاث‌الدین‌بن همام‌الدین الحسینی (1380)، تاریخ حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر، ج2، زیر نظر محمد دبیرسیاقی، تهران: خیام.
زریاب خویی، عباس (1339)، «نقد مجلّد اول ترجمۀ تفسیر طبری»، سخن، سال 11، شمارﮤ 10 و 11، ص 1208ـ1210.
«شناسائی برخی از تفاسیر عامه/ قسمت اول»، (نویسندﮤ ناشناس)، مجلۀ حوزه، بهمن و اسفند ۱۳۶۶، شمارﮤ ۲۴، ص 38ـ۶۶.
صادقی، علی‌اشرف (۱۳۸۶)، «ترجمۀ تفسیر طبری»، دانشنامۀ زبان و ادبیات فارسی، ج 2، به کوشش اسماعیل سعادت، تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسی.
طبری، ابوجعفر محمدبن جریر (۱۴۱۲ هجری)،جامع‌البیان فی تفسیر القرآن، بیروت: دارالمعرفه.
قزوینی، محمد (۱۳۶۲)، مقالات قزوینی، ج 1، گردآوردﮤ عبدالکریم جربزه‌دار، تهران: اساطیر.
گردیزی، ابوسعید عبدالحی‌بن الضحاک‌بن محمود (۱۳۴۷)، زین‌الاخبار، به تصحیح عبدالحی حبیبی، تهران: بنیاد فرهنگ ایران.
محمدبیگی، شاهرخ (1373)، «ترجمۀ تفسیر طبری»، مجلۀ آینۀ پژوهش، سال ۴، شمارﮤ ۶، شمارﮤ پیاپی ۲۴، ص 21ـ29.
منهاج سراج (۱۳۴۲)، طبقات ناصری، به تصحیح عبدالحی حبیبی، کابل: انجمن تاریخ افغانستان.
نرشخی، ابوبکر محمدبن جعفر (۱۳۶۳)، تاریخ بخارا، ترجمه و تحریر ابونصر احمدبن محمدبن نصر القباوی تلخیص محمدبن زفربن عمر، به تصحیح محمدتقی مدرس رضوی، تهران: توس.
نصراللّه منشی، ابوالمعالی (۱۳۴۳)، کلیله‌ و دمنه، به تصحیح مجتبی مینوی، تهران: دانشگاه تهران.